پارت دوم :

فصل دوم
صبر سید سر آمد. چشمانش را روی هم گذاشت و نعره کشید: جلال!
گوش‌های دختر سوت کشید و بین دست‌های او تکان خورد. جلال که صدای تند تند دمپایی لاانگشتی‌هایش پشت در می‌آمد، رسید و مثل سگی هروله کنان گفت: جونم سی سی؟ دردم به جونت! اِوا یعنی دردت به جونم! خاک تو گور کوظی کنن، چی شده سید؟ خشمگینی؟
او بی آنکه به جلال نگاهی کند، خیره در چشمان بنفش دختر گفت: بگو محافظ‌ها بیان اینو بندازن توی سیاهچال.
دختر گفت: چی؟ من مگه چی کارت کردم؟
کمی بعد دو محافظ گردن کلفت با پیراهن‌های مشکی داخل اتاق شدند و با اشاره ی دست جلال، دخترک را از لای دستان سید گرفتند. دخترک وحشت‌زده خودش را تکان می‌داد ولی تاثیری نداشت.
-ولم کنین. بذارین برم. مگه من چی کار کردم؟ من اصلاً حتی نمی‌دونم کی هستم. من که کاری با شماها ندارم. بذارین برم. خواهش می‌کنم. بذار برم. بگو آزادم کنن.
صدایش در راهروی تاریک دور و دورتر می‌شد. جلال همین طور که جلو می‌آمد دنباله ی موی بافته و بلند خودش را گرفت و جوید و گفت: سید؟ به نظرم... به نظرم نمی‌تونه توی.... توی...
سید که از مالیدن پیشانی‌اش معلوم بود سرش درد گرفته، غرید.
-حرفتو تموم کن جلال. می‌دونی از تته پته بدم میاد.
ـ به نظرت توی سیاهچال دووم میاره؟ اون تو پر از موشه‌ها. آخرین باری که کاظمو انداختیم توش، موش‌ها لنگ‌هاشو خورده بودن.
-یکم که توی تاریکی و کثافت اونجا بشینه، سرش عقل میاد تا حرف بزنه.
- آخه... آخه گناه داره کفتر. می‌ترسه.
برگشت و چنان خشمگین به صورت جلال نگاه کرد که جلال در دم خفه خون گرفت و در خودش جمع شد.
بیست دقیقه بعد در طبقه ی همکف سر میز شام، تنهایی شام می‌خورد. با اخم برنج خوش عطر و زعفرانی را هم می‌زد و می‌خورد. چند قاشق که خورد مقاومتش شکسته شد. قاشق را پایین آورد و اخمش غلیظ‌تر شد. با خودش فکر کرد آیا از ابهتش کم نمی‌شد اگر می‌گفت جلال برود یک سر و گوشی آب بدهد که دخترک زنده است یا مرده؟ نه ولش کن. پررو می‌شود. جاسوس کوچولوی وقیح.
قاشق بعدی را از برنج و خورش پر کرد و سمت دهنش برد. غذا به تنش نمی‌نشست. با حرص قاشق را توی دیوار پرت کرد. می‌خواست بشقاب را هم بگیرد و توی دیوار بکوبد، که وسط راه پشیمان شد. قاشق دیگری از روی میز برداشت و راه افتاد. راهروی تنگ و خفه ی ته طبقه ی همکف را پیش رفت و رسید به هالی کوچک. فرش را با نوک کفش براقش کنار زد. کلیدی از جیبش بیرون کشید و دریچه را باز کرد. از پله‌ها پایین رفت.
دخترک با آن پوست سفید و موهای سپیدتر، در آن سلول سیاه و کثیف مثل مرواریدی در منقل می‌درخشید. سه کنج سلول در خودش گلوله شده بود و سر روی زانوها گذاشته بود. صدای گریه‌های ضعیفش مثل قیز قیز پری کوچکی که در مشت آدمیزادی اسیر شده، می‌آمد. ریز ریز درخودش گریه می‌کرد. سلول سیاه فقط از تنها دریچه ی بالای سر دخترک، کمی از لامپ‌های داخل حیاط، روشنایی گدایی می‌کرد.
گلویش را صاف کرد. دختر تازه متوجه ی حضور او شد و سرش را بالا آورد.
سید جلو رفت. یک دست دختر به دیوار زنجیر شده بود. مثل کفتر سفیدی که از گربه پر و بالش را جمع می‌کند، دست و پایش را عقب‌تر توی سینه کشید و درخودش گلوله شد. سید جلویش زانو زد. می‌دانست این شلوارش را باید دور بیندازد. کف سلول پر از کثافت بود. از این که دخترک دو ساعت تمام کف این کثافت‌ها تنهایی در گرما نشسته، عذاب وجدان گرفت؛ ولی فوری اخم کرد و به خودش یاد آوری کرد او یک جاسوس است و حقش بدتر از این حرف‌هاست. تازه چون دختر بود کتکش نزد. اگر مرد بود که الان تکه پاره‌هایش را به عنوان آثار باستانی تن دیوارهای خانه می‌چسباند.
دخترک با کف دست اشک‌هایش را پاک کرد. سید قاشقی برنج و خورش پر کرد و سمت دهانش برد. دخترک سفت و سخت اخم کرد و رویش را برگرداند و با صدای لرزانش قد قد کرد.
-زندونی غذا نمی‌خواد. آزادی می‌خواد.
لبخند محوی روی لب سید نشست ولی فوری جمعش کرد.
-بخور. وگرنه دیگه معلوم نیست دیگه کی خر بشم و بیام و بهت غذا تعارف کنم. من اصولاً به زندونی‌هام فقط سیانور و آرسنیک تعارف می‌کنم نه غذا.
دختر همین طور که دیوار را نگاه می‌کرد، گفت: نمی‌خواد به خاطر چندتا دونه برنج سرم منت بذاری. خودت بخور.
ـ وقتی حرف می‌زنم نگاهم کن. این‌قدر بهم بی‌احترامی نکن. اعصاب من خیلی کم ظرفیته.
ـ خب؟ اعصاب تو کم ظرفیته مالیاتشو من باید بدم؟ برو دکتر مغز و اعصاب. برو خودتو درمون کن.
بازهم آن لبخند محو آمد که روی لب سید بنشیند ولی خفتش را گرفت و اخم روی صورتش را پررنگ‌تر نمود. طرفند جدید آن عوضی‌ها بود. جاسوسی خوشگل و معصوم و کمی هم حاضرجواب. تا خر شود و اطلاعاتش را لو بدهد. قاشق را در بشقاب خالی کرد و با ته قاشق، پلاک شکسته ی دور گردن دختر را بلند کرد.
-دل؟.... دلارام؟ دلربا؟ کدوم یکی از این‌ها اسمته؟
دختر نگاهش کرد.
ـ گفتم بهت. اسممو نمی‌دونم. یادم نمیاد کی هستم.
سید قاشق را عقب کشید.
ـ باشه. باور کردم.
ـ بکنی یا نکنی برام مهم نیست. اصلاً به جهنم که باور نکردی.
سید براق شد و قاشق را به نشانه ی تهدید بلند کرد.
ـ با من درست حرف بزن فهمیدی؟ بی‌ادبی رو تحمل نمی‌کنم.
ـ مثلاً می‌خوای چی کارم کنی؟ دیگه از این بدترم چیزی هست؟ منو انداختی توی این سوراخ با کلی موش؟
ـ تو حتی تصورشم نمی‌تونی بکنی من توی این سوراخ موش چه بلاهایی سر امثال تو آوردم. پس روی اعصاب من راه نرو. خب؟
ـ من حاضرم روی پل نازک صراط راه برم ولی روی اعصابِ نکبت تو نه. معلوم نیست توپت از کی پره، کی ارث و میراثتو بالا کشیده، چک و بدهی‌هات پاس نشده، که عقده شو سر من بدبخت خالی می‌کنی.
از لحن بانمک او این دفعه لبخند خیلی ضایعی روی لب سید نشست و نشد به موقع جمعش کند؛ چون دخترک دید و چشم غره رفت. چشم غره‌اش خنده‌دارتر بود. مثل این که یک کفتر جلوی یک ببر گرسنه بغ بغو کند و حس کند خیلی او را ترسانده. کلیدی از جیب پیراهنش بیرون کشید و زنجیر دست دختر را باز کرد و خودش از جا برخاست.
ـ بلند شو.
دخترک با تعجب از جا بلند شد.
-آزادم می‌کنی برم؟
-این‌قدر هم بخشنده نیستم. زیر پات موشه.
آن‌قدر جمله‌اش در حالت خونسردی بیان شد که دخترک تا دو ثانیه مفهوم را نگرفت. بعد حرکت چیزی را روی انگشتان پایش حس کرد. جیغ زد و پرید. سر که بلند کرد، سید طرف پله‌ها رفته بود. دخترک قبل از این که او پشیمان شود، بدو بدو دنبالش دوید. سید به او اشاره کرد تا بالا برود.
دخترک تند تند پله‌ها را بالا رفت و سید حرکت پاهای سفید او را روی پله‌ها دنبال کرد و فکر کرد الحق که کفترِ ترسویی بیش نیست.
بالا در هال، دخترک کناری ایستاد و دید که سید چطور با پا دریچه را بست و قفلش کرد و فرش را روی آن کشید. گردن برگرداند و نگاهی به سراپای دخترک انداخت. هیکل سکسی و پُری داشت و قدش هم به نسبت خوب بود. نگاه سید دقیقاً مثل همان ببری بود که میزان چاق و چله بودن شکارش را کش و پیمانه می‌کند. بشقاب را به دستش داد و گفت: اینو داشته باش.
دخترک بشقاب را دو دستی گرفت. سید دست انداخت زیر پاهای او و دخترک را جوری بلند کرد که نزدیک بود بشقاب از دستش بیفتد. دوسالی بود به هیچ زنی دست نزده بود. لمس پوست نرم و برهنه ی زنانه و آن گرمای دوست‌داشتنی را تقریباً دیگر فراموش کرده بود. گرمای تن دل، تمام ارگان‌های داخلی سید را داغ کرد. راه افتاد و گفت: ذوق نکن. فرش‌هام گرونه؛ پاهات کثیفه. نمی‌خوام فرش‌هام کثیف بشه.
دخترک اخم کرد.
-ببخشید که تو منو توی اون موش‌دونی که بوی پی پی می‌داد، زندونی کردی. من خیلی قشنگ دارم بهش می‌گم هیچی یادم نمیاد، باز اون هی داره بازوهامو کبود می‌کنه که چی؟ توی خونه ی من چی کار داری؟ من توی غار تو چی کار می‌تونم داشته باشم؟
ـ انقدر مثل کفتر زیر گوشم بغ بغو نکن.
ـ من کفترم؟
سر راه جلال که تشت لباس‌های خیس دستش بود، سررسید. دخترک تا او را دید گفت: آقای محترم...
سپس با دیدن دامن زنانه ی جلال و ریش و سبیل او و رژلبش مکث کرد و ادامه داد.
-آقا یا خانوم حالا نمی‌دونم، هرچی که هستی! می‌شه به این سازه ی دومتری حالی کنی که جمله ی «من هیچی نمی‌دونم » یعنی واقعاً از هیچی خبر ندارم؟
سید گفت: ببین. به سودته که با زبون خوش اعتراف کنی و از شیوه ی راحت باهم کنار بیایم. وگرنه مجبورم از شیوه ی سختش وارد بشم.
جلال تشت لباس‌ها را در بغلش جا به جا کرد و گفت: ببین دختر جون. من بهت توصیه می‌کنم حرف سیدو گوش کنی. من خودم قبلاً از شیوه ی سختش فهمیدم.
سید نگاهی مغرورانه به دختر انداخت. دخترک چشمانش را ریز کرد و گفت: مثلاً می‌خوای چی کار کنی؟
این را گفت و بشقاب برنج را توی صورت سید کوبید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنج

    0

    من موندم دختره چه طور چنین جوابایی میده که ما یه ساعتت باید فکر کنیم بدیم😐😂

    ۱ ماه پیش
  • نهلان

    0

    ای جان 😂💕 دختره به دلم عجیب میشینه

    ۱ ماه پیش
  • تیام

    0

    رو فرشا حساسه هاا ولی رو دخترمون نهه🥴😂

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    طفلکی دختره سفیده بهش میگن کفتر🤪

    ۲ ماه پیش
  • کیانا

    0

    من اولین باره از شما چیزی میخونم و خیلی خوشم اومده. درخواست عضویت دادم

    ۲ ماه پیش
  • سهند

    0

    نقطه قوت کتاب های شما اینه توش خیلی میشه خندید. روحیه ادم عوض میشه و این عالیه

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    0

    من بودم همون اول از ترس سکته میکردم دختره چه خوب حاضرجوابی میکنه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    حالا ما بودیم لال میشدیم نمیتونستیم جوابشو بدیم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • نیلا

    0

    دختره ورپریده چه زبونی داره ها😲😍

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    سازه ی دومتری پاررزره شدم😂😂 خییلی خوبن

    ۲ ماه پیش
  • ملیحه

    0

    وای چه جالب یه دختر زال. من عاشق آدمای البینو هستم

    ۲ ماه پیش
  • نادیا

    0

    خوشم میاد دختره تسلیم نمیشه🙌

    ۲ ماه پیش
  • آنایار

    0

    دخترای خانم مهاجر همه شون قوی ان💪

    ۲ ماه پیش
  • آرام

    0

    من عاشق جلال شدم چرا😂😂خیلی بامزه ست

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    0

    من تا میام از پسره بترسم انقدر از دست این جلال میخندم😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️